رئیس جمهوری اسلامی ایران در آخرین سفر خود به شهر "مقدس قم" اظهاراتی راجع به گرانی مسکن و فعالیت های باندهای مافیایی داشته اند ، آقای احمدی نژاد در فرازی از سخنانشان گفته اند :
پارسال موج سنگینی در بخش مسکن راه افتاد و قیمت مسکن بالا رفت. در آن زمان از وزیر اقتصاد و وزیر اطلاعات خواستم که این موضوع را پیگیری کنند و پیش بینی کردیم که باند ویژه ای منابع سنگینی از بانک ها را به بخش مسکن کشانده است
وزیر اطلاعات بعد از تحقیقات در آن شرایط، گفت که در سه ماه اخیر 1500 میلیارد تومان پول در اختیار افراد خاصی قرار داده شده است که وارد بازار مسکن شوند
در ادامه روند تحقیقاتی از این موضوع بحث های فراوانی وارد شد و برخی عوامل شروع به مقاومت کردند و تا امروز این مقاومت ها ادامه دارد، اما بالاخره دوستان ما ایستادند و برخی بانک ها هم به استناد یک قانون از ارائه اطلاعات به دولت خودداری می کردند تا اینکه گزارش این تحقیقات روز سه شنبه به دست من رسید و در شورای راهبردی ارائه شد و مشاهده کردیم که تحلیل روز اول ما حقیقت داشت
باید بگویم در سال گذشته برخی دستگا ها وظیفه خود را به درستی انجام ندادند و آن بانک فاسد توانست کار خود را انجام دهد.
آقای احمدی نژاد
مردم دیگر از ضمیرها و اشارات غیر مستند خسته شده اند. نام این "دزد"ها که ملتی را بدبخت کرده اند، چیست؟
افتضاح قطع برق باورکردنی نیست. نه انقلابی در کار بوده است و نه جنگی. نه رویداد طبیعی آنچنان بزرگی که صنعت برق را از بین برده باشد اتفاق افتاده و نه کشور دچار فقدان درآمد ارزی شده است که امکانی برای سرمایه گذاری نباشد. فقط دولتی آمده است و دولتی رفته است. البته خودشان هم می گفتند سونامی آمده است، اما ما باورمان نمی شد. حالا کم کم داریم برکت قدوم مبارک آقایان را حس می کنیم. برق که قطع می شود چشممان در تاریکی خوب کار نمی کند اما در عوض دماغمان به شدت تقویت شده است از بس رایحه خوش خدمت استشمام می کنیم! روزها شرشر عرق می ریزیم و شب ها علاوه بر آن پای شمع می نشینیم و وقتی از انجام هر کدام از کارهای معمولی زندگی مان نامید می شویم بد و بیراه می گوییم. راه دیگری برای خنک کردن جگر گر گرفته مان سراغ نداریم
اما امروز در قم چه اتفاقی افتاد؟؟؟
در حال مطالعه بودم که زنگ درب خانه به صدا درآمد مامور اداره برق برای درج کنتور
تشریف آورده بودند
بعد از سلام و احوال پرسی به بنده می فرمایند تمام لوازم برقی منزل ، کامپیوتر ، کولر، یخچال ... را روشن کنید
چشمانم از حدقه می زند بیرون می پرسم بله ؟؟ مامور همیشه معذور خواسته ی خود را دوباره تکرار می کند...
و اینجاست که من عمق فاجعه را درک می کنم، یعنی باید چک شوید که برق می دزدیم یا نه؟
بله آقای رئیس جمهور و دولت بعد ازماهها ، سوال ما را اینگونه پاسخ دادند و نام دزدان را اعلام نمودند : ملت ایران دزد است و این مردم هستند که جامعه را غارت می کنند.
آقای رئیس جمهور! آیا دیگر وقت آن نرسیده که از سمت خود استعفاء دهید؟؟؟
ملت عزیز من ما در خانه می نشینیم و منتظر می مانیم که دولت برایمان نان بیاورد. از کار و خلاقیت به دور می مانیم و حاصل دسترنج دیگری را دستمایه زنده ماندن می کنیم.
می خواهیم رفاه را برایمان بیاورند. با کمترین هزینه پروار می شویم و دولت و ملت : "آنان که دولتند" با سلاخی ما دنیا و آخرت خویش را می خرند.
دیگران تلاش می کنند و دولت ملزم به تامین رفاه برای تلاشگران است ما در گوشه ای کمین می کنیم و تکه ای رفاه می قاپیم، دیگران می کارند و ما با ولع هرچه تمام تر می بلعیم.
هر خوردنی پس دادنی دارد. ما به زمین می خوریم و دولت همه حیثیت این ملت را...
شایا تجلی
منابع:
عصر ایران
ایست
نظرات ()
تو آمدى
و عشق
خاتمهاى شگرف یافت
که رُستن تو
رُستن رسالتى است که دستهاى خورشید
به یُمن مهربانىهاى آمده و نیامدهات
به زمین هدیه کرده است
اى ژرفترین حقیقت عروج !
نگاه روشنِ تو
فتح طوفانى است که فانوس مىخواهد
وتو همچنان ستارهاى
فراتر از تمامِ روشنایىها !
اى آخرین فرستاده !
در نابارورترین لحظاتِ خاک
خدایان تاریکى
حیرانى جاودان !
ابتداى فصلِ رویش !
عروج
سرزمینِ کوچکِ خدایى توست
ردپاى کوچههایى که زمزمهات مىکنند
به نجوایى پُر از مهربانى
اعجازترین ایجاز !
قرارى باید
در خیرگىِ چشمهایى که بیقرار به دنبالِ توأند
تا ببارى
تا زنده شوند
اى آخرین فرستاده !
در نابارورترین لحظات...
زیباترین پرنده
توى اون شباى تاریک و سیاه، که قبیله ماهِ روشنى نداشت
هر کسى دنبال قبلهاى مىرفت، هر کسى سر روى هر سنگى مىذاشت
توى اون شبا که پیراهنِ خاک، تابوتِ ستارههاى زنده بود
آسمونِ تنکبودِ بىرمق، قفسِ تنهایى پرنده بود
سَرِ یک کوه بلندِ نقرهاى، توى یه غارِ قشنگِ تنطلا
یه نفر قد مىکشید شبیه نور، روى شاخههاى سرسبزِ دُعا
یه نفر که چشمِ آفتابى اون، رو تنِ ستارهها نور مىپاشید
یه نفر که روى ذهنیتِ خاک، شعر و آیینه و انگور مىپاشید
یه دفه توى چشاش هزار تا باغ، جون گرفت و قد کشید و زنده شد
یه فرشته با دوتا بالِ بزرگ، توى خلوت حَرا پرنده شد
وا شدن پنجرهها رو به خدا، آسمون زیرِ پرِ فرشتهها
یکى گفت: بخون به نامِ روشنى، که بپیچه همه جا عطرِ دعا
اِقرَا بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذى خَلَق، تو که برگزیدهى رسالتى
اى که مثلِ روحِ بارون رو زمین، بارشِ همیشهى کرامتى
توى اون شباى تاریک و سیاه، که قبیله ماهِ روشنى نداشت
یه نفر شبیه ابراهیم اومد، روى قانون قبیله پاگذاشت
یه نفر شبیه ابراهیم اومد، باز روى گردنِ بت تبر گذاشت
نظرات ()
سلام به موسى کاظم
سلام
به مولاى عشق
سلام به فصلِ سبز امامت
سلام به طمانینه ایجادِ کلام
سلام به تکاپوى نیایش و عبادت
سلام
به تو که در جادههاى روشن نور جارى هستى
و حنجرهات پنجرهى عبور وحى
سلام
به عظمت خلقت
به دوردست آرزو
سلام
اى حضور پیامبر گونهى امامت
اى که عطوفتت کلمات را به آسمان مىبرد
و ذرات عالم را بر زمزمهى توحید وا مىدارد
سلام
اى که چشمانت فانوس هدایت است
و تاریکىها در پرتو روشن چهرهات از هم شکافته مىشوند
سلام
اى که کلامت پتکى آهنین است بر کوهساران مکاشفه
سلام
اى رسالت عظیم
اى خنکاى مهربانى
اى فرو خورندهى خشمها
اى که صبر از تو درس تحمل مىگیرد
و جهان در حضورت آسوده خاطرى را تجربه مىکند
سلام
اى آسایش مطلق ذرات
اى دلیل آرامش عالم
سلام
به تو که فریادت صاعقهوار بر تاریکناى جهل تازیانه مىشود
و زلالینهى اشکهایت نیایش را در اقیانوس شناور مىکند
سلام
اى دلیل چرخش زمین
و علت گردش زمان
سلام
اى روح متمرکز در سفالینهى تن
اى رویاى جارى در کلمات
اى تقدس زیستن
سلام
به تو که خواب غفلت را از چشمها کنار مىزنى
به تو که بلاغت کلامت اندیشه را متمرکز مىسازد
سلام
اى جان منتهى به بهشت و روشنى
اى تجلى گاه نور
اى تکثیر مهربانى
سلام
اى که سرت به عظمت هستى به معراج تن پیوند مىخورد
سلام
اى که آسمان بر شانههاى بلندت زیسته است
سلام
اى که امانت الهى عشق در تحمّل قلب صبورت جارى است
سلام
اى موسىکاظم
سلام
خوب که گوش کنى صداى تاریخ را مىشنوى
صداى ضجههاى زمان را مىشنوى
صداى هق هق ثانیهها به گوشت مىرسد
مىشنوى گزارش اندوه بار زیستن در تاریکناى هستى را
مىشنوى صداى زمزمههاى شبانه مردى را
که امام موسى نامش بود و لقبش کاظم
مىشنوى طنین فضیلتهاى مادرش حمیده را
مىشنوى آوازه بزرگى پدرش صادق را
مىشنوى طنین نفسهاى متمرکز تکاپو را
در حوزههاى علم و دانش
بر جلسات آسمانى علم و ایمان
خوب که گوش کنى
از دل تاریخ مىشنوى زمزمههاى راسخ اعتقاد را
دلت مىخواهد خورشید شوى
به آسمان بروى
فریادهایت را شعاع درخشان کنى
و انرژى کشف و شهودت را به همهى ذرات عالم ببخشى
در خودت به هیجان مىآیى
فریاد مىزنى
در تکبیر خویش حل مىشوى
و قطارى از کلمات را قافله سالار مىشوى
خوب که گوش فرادهى
تاریخ را درمىنوردى
ناگهان فرو مىریزى
زانویت خم مىشود
آسمان دور سرت مىچرخد
مىشنوى که پنجرهاى بسته شده است
و روح بلند آسمانى مردى به پرواز درآمده است
که کوه راه جهل را به سمت روشنى رهنمون بوده است.
تمام جهان را مىپیمایى
از زمان عبور مىکنى
راه کلمات را مىبندى
به سراغ غمگینترین مرثیه مىروى
امانت بزرگى است
تعزیت عشق
از آبشارهاى زلال اشک پایین مىآیى
پیامبرى مىشوى به رسالتى دیگرگون
اکنون دلت شکسته است
در هیاهو آغاز مىشوى
و او را ندا مىدهى
چگونه از این کوچه بىصدا گذشتى
چگونه عاشقانت را فراموش کردى
اکنون جهان در تاریکى مطلق به سر مىبرد
تو پارههاى نور را فریاد مىزنى
به مجاهده برمى خیزى
اندوهگین شهادت مردى هستى
که مرگ بىاجازه وارد خانهاش نمىشود
باکترى بىاجازه به تجلیل کالبدش نمىرود
بهار عمر بىاجازه بر او نمىگذرد
اندوهگین شهادت مردى هستى
که ثروت زمین و زمان است
چه شب سیاه و غمانگیزیست
صداى عبور عقربهها را مىشنوى
تنت مىلرزد
زمان چه کاروان مهیبى است
وقتى که مرگ بر تو جارى مىشود
آبادى چه اتفاق تلخى است
وقتى خرابى پى در پى دارد
باران گرفته است با لحظههاى شرجىتر از همیشه
درختان خشکیده در باد مىرقصند
و بهار دیگر به این طرفها نمىآید
شب تهى مىشود
از تمامت خود
از تمامت نور
خورشید مه گرفتهترین بغض صبح فرداست
روز شب مىشود
و شب به زحمت به روز مىآید
او به میهمانى دیگر رفته است
او که میزبان شما بود
پشت دیوارهاى خاکسترى فرو مىریزى
سعى دارى که خودت را جا بگذارى
سعى دارى که...
اکنون جهان به پرتگاه نابودى نزدیک است
لحظه مرور سیاهى و تباهى است
مثل این است که چیزى فرو مىریزد
مثل این است که حرمتى به باد مىرود
مثل این است که شهادتى رقم مىخورد
غفلت میلههاى زندان عجیب است
که پرنده را رها کردهاند به حال خود
او رفته است
و تو آه مىکشى
تمامت مرثیه ات را آه مىکشى
چه غروب غمانگیز و تلخى است
چه لحظه خاکسترى تاریکى است
چه غم جانگداز و جانفرسایى
چه اندوه بزرگى
پرواز اندوهگین و باورنکردنى است

زمان سنگین شده است
لحظهها چونان بختکى بر پیکرم آوار مىشوند
مىترسم از سیاهى غروبى که پیش روست
مىترسم از لرزش مرگبار زمین
در مرثیه جدایىات
پیاده روىهاى زمان تهى از شتاب گام هایم مىشوند
تنم ویرانهاى مىشود که یتیمانه در آن به سر مىبرم
تکیدهام در حصار غربت
هستىام بوى تنهایى مىدهد
شهر اکنون بسیار تاریک است
از همه سو دیوار قد مىکشد
چونان علفهاى مرگ
انسانیت: افیون گرفتارى مىشود
تو مىروى و تمامىِ رویاهاى شیرین را با خود مىبرى
آسمان به سختى آبى است
جنگل به سختى سبز است
کبوتر به سختى پرواز مىکند
اقیانوس به سختى آرام است
من به سختى من هستم
و تو که به راحتى تو بودهاى
به سمتِ او پرواز مىکنى
مىایستى بر پاهایت - مىایستى بر قداستِ حضورت
مىایستى بر تمامت انرژىات
پرواز مىکنى چونان قو بر برکه مه آلود ابر
آیندهى سوخته را به من وا مىگذارى
و تقدیر را بدون حضورت
چه غمانگیز رقم مىزنى
اکنون مدار استوا لاغرتر از آنى است
که زمین را ریسمان ارادت باشد
اکنون رنج جهان فورانى است
که از کوهسار خشمآگین مىجوشد
اکنون تو رفتهاى و آنچه مانده است
رنج تاریخ است
دشمنان دوست نما ماندهاند
و بیمارستانى که بىطبیب به سر مىبرد
زمین
گردونهى حیات
بى حضور تو
ارادهاى بر شفا ندارد
نامت کلمهى درمان است
امّا تو نیستى
تا لحظه به تکرار خویش زندگى را جریان بپذیرد
تو رفتهاى
به سرزمین آبى رنگ صداقتها
و اندوهِ بى تو بودن سخت است
خیلى سخت
خیلى سخت
نظرات () 
سلام
به نور مهربانى
به نور عطوفت
شکوه ایثار
سلام اى تموج سرشار از رشادت
سلام اى صرات هدایت
اى تکبیر بلند توحید
به کدام طواف مىروى
و قامتت خم شدهى کدامین رکوع روحانى است
اى بلنداى سرو
اى سرو سر بلند
عظمت حضور کربلا را به عرش مىبرند
و مژگانت تسبیح به دست دانههاى اشک است
سلام اى که هستى از نامت بزرگى مىگیرد
و جهان در شکوه حضورت به فروتنى رود جارى مىشود
سلام
اى حریف سرسخت طوفانها
اى سفر کرده به قله گاه قداست
اى روح سبز سرازیر در سراشیبى زمان
اى بانوى سجده و سجاده، زیباترین حالت انسانى
سلام
اى که در نگاهت هروله نیایش
به تکرار وحى مىانجامد
سلام اى تعالى بخش منزلت زن
سلام
اى که نسیم کودکانه
در کوچههاى گیسویت به سر مىبرد
و نور خانهاش از پرتو تو روشن مىشود
سلام
اى صراط مهربانى
اى نگاه آشنا
اى صمیمىترین بغض اولیا الله
سلام
اى نجابت محض
اى عظمت محجوب
اى شکوه تسلیم و یکتا پرستى
سلام
به مناجات
به سپیده دم نیایش
سلام بر زینب کبرى
دردا به فراقهایى اینچنین تابناک
دردا از هجران ستاره اینچنین تابنده
حسرتا به حسرت از دست دادنش
بانوى ایثار و حماسه
به تو چشم دوختهام به سیماى حضور تو
به آینه ادراک قداستها
نور را به مهمانى چشمانت مىفرستم
و دنبالهى هالى را تموج اشک بر مژگانت مىبینم
جهان به عطوفت حضورت
به فراموشى مىرود
دنیا اسیر زنجیر عادت مىشود
بى تو
دلبستگى معناى تکرار بیهودگى است
آزادى
پرندهاى بود که در دستهایت جوانه مىزد
مىایستم
روبروى خیالت مىایستم
رکوع مىکنم
به آسمانى که در مقابل ایستاده است
سر فرود مىآورم
به سجدهاى که بر خاک پایت جریان مىگیرد
به نماز مىایستم
حیرت حضورت را
به نماز مىایستم
صراط الذین اندیشهات را
بانوى مهربانى
معرفت در آینه چشمانت موج مىزند
و صدایت زنگار از قلب کدورت مىزداید
هرگاه که تو را مىخوانم
به عنایت آرامشى مىرسم
جهان کوچک است در برابر بزرگىات
تشهد اقامهاىست که گواه یگانگى توست
بانوى عاطفه
زبان تسبیح تو را عاجز است
حضورت لطف بىپایان خداوند است
و رحلت آسمانىات
داغ عظیم بر جگر لالههاى صحرا
مهرت جریان دارد
در رگ رگ هستى
صدایت غبار از تن کوه مىتکاند
ترنم بال فرشتگان در حنجرهات لانه دارد
نور از چشمان تو جریان مىگیرد
پنجرهها دهان گشودهاند به حیرت دیدارت
دست در دست بهار آمدى
و خزان رفتنت
زمستانى ابدى است
حضورت پلى از بىکسىهاست به آشنایى
زیستن دائرة المعارف مکاشفه بود
شرح شهامتهاى تو را قلم تاب نمىآورد
تو در متن حماسه زیستى
و در بلنداى حماسه به سفر رفتى
شهادت مىدهم
که ظنین کلامت
بر کوههاى سنگى مىکوبید
و عظمت حضورت
دیوارهاى سخت را به لرزه مىافکند

آواز تو را سرداد
و عاشقى تو را زمزمه کرد
تو رفتن را که به نماز ایستادى
عشق در حمد تو مىایستاد
بانوى عشق
اى معراج اخلاص
نیایشهامان را به نام شریف تو متبرک مىکنیم
تا نیازهامان به ناز دلبرانه پروردگار گره بخورد
باشد که واسطهى اجابت باشى
و لطف احسانت ما را به پذیرایى معبود برساند
رفتنت داغ بزرگى است
نبودنت: بودن را به مخاطره مىاندازد
این تاریکى مهاجم از کدام سمت مىآید
این بوى سوخته از کدامین دیار مىآید
این گیسوان شعلهور
این زمان آتشناک
این حریقِ دقایق
طعم خشم در دهان زمین
انقلابِ لحظهها
هیاهوى ذرات
بانو
تو رفتهاى
و تنهامان به نیزهاى مىماند
سرمان بر آن سنگینى مىکند
چقدر سخت است بى تو زمینى را به سر بردن
بادها را که مرور مىکنیم
گیسوان آشفتهات را شرح مىدهند
چشمهایت را که جارى مىشویم
عمق گریه هایت را در مىیابیم
صاعقه را که در کمند مىآوریم
از نهیب فریادت سخن مىگوید
حرارتِ دشتها
شرح داغت را به تفسیراند
زمان بر سر مىزند
زمین گیجوار مىچرخد
ناگوارترین اتفاق تاریخ هجرت ناگهان توست
اندوه رفتنت سنگینتر از بار امانت است
که آن را تاب آوردیم
و این را یاراى تحمّلمان نیست
تو امتداد هفتاد و دو پرنده شهید بودى
تو امتداد شاخهى امامت بودى
خلیفهى مونث
گامهایت که بر جادهها فرو مىریخت
جارىتر از برف و باران بود
گیاه پس از عبورت از زمینى قد مىکشد
و عطر حضورت شامهى پروانهها را معطر مىساخت
آهنگ کلامت تلنگرى مهیب بر تن کوه بود
و چشمهاى خواب آلودهى تقدیر
در طنین آوازه
به بیدارى بشارت بود
اى مسافر جادهى اسارت و تبعید
اى شهید زنده و حاضر در انقلاب کوفه
اى سایه خورشید
اى خورشید بىسایه
حجت قبول
حجت مدافعه از سالار انسانها
حجّ دفاع از کاروان آفتاب
قبول بود زحمتهایت
تو دسترنج یک عمر بزرگوارىهاى على هستى
تو هرگز نمىمیرى و نمردهاى
از آسمانى به آسمان دیگر مىشوى
زندگى از تو قاطعیت مىگیرد
و زن در کلام زیباى تو ترجمه مىشود
حقیقتى تلخ است
که جهان بى تو تاوَلى است بر پوستهى ایجاد
حقیقتى تلخ است که آفتاب بى تو، زمهریرى است منجد
بالهایت را به آسمان گره زدى
و ما در خاکستر و آتش، منطقِ هجران را سوختیم
تو مىروى
و بر پیشانى تاریخ
داغ فراقت نقش مىبندد
کلمات غزل مىشوند
و روح در کلمه جارى مىشود
ما زندهایم به از تو گفتن
زندهایم به این مرثیه خوانى
بدرود
بانوى بزرگ ایثار
بدرود
اى روح تکامل زن
بدرود اى زینب کبرى
شایا تجلی
نظرات ()

همیشه سلام...
من به سهم چشم هایی که بارها تماشاگر خلاقیت های این استاد فقید و عزیز بوده اند به همه اساتید و دوستان عزیزم تسلیت عرض می کنم
و نهایت تاسفم رو ابراز میکنم و برای خرسندی و شادی روح بزرگ این هنرمند بزرگ فاتحه ای می خونم
بسم الله الرحمن ارحیم
الحمدلله رب العالمین
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولاالضالین
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد
الله الصمد
لم یلد و لم یولد
و لم یکن له کفوا احد

شکیبایی صبح جمعه ٢٨ تیر ماه در سن ۶۴ سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی مساعدی به سر نمیبرد. وی مدتی دارای سرطان کبد بود براساس گزارش تیم پزشکی بر اثر سرطان فوت نموده است
پیکر آن مرحوم روز یکشنبه30تیر ساعت 9 صبح از مقابل تالار وحدت تشییع خواهد شد



نظرات ()
Morning آسمان، آبىتر از همیشه The sky was bluer than ever
صبح
با زمزمههاى نارنجىِ قنارى
از بستر خواب برخاست
روز
شکوفهى لبخند خود را
به جهان هدیه کرد
هلهلهاى در آسمانها طنین انداخت
زمان دفتر خاطرات خود را باز کرد
که این روزِ طلایى را یادداشت کند
قلبِ زمین چنان طپید
که یک حادثه
یک ناگهان
به بزرگى عشق اتفّاق افتاد
اوّلین نفسهاى کودکى بر پهنهى هستى جارى شد
که چهرهاش آینهدار تجلّى خدا بود
with orange whispering of canary
woke up
Morning
gifted its smile blossoms
to the world
An applause echoed through the sky
The time opened its memories
so as to note this golden day
The heart of earth beat so
that a happening
a sudden
happened as great as love
The baby’s first breath ran on the entire world
that his face was mirror keeper of God’s manifestation
زمین، سبزتر از همیشه
باران، پیوند آسمان به زمین
جاهلیتِ حجاز در آستانهى زوال
تیرگى مغلوبِ روشنایى
عدالت، مولودِ قداستِ خاک
او آمد
پیامآور روشنایىها
بشارتِ چندین هزار سالهى خدایان
که در خاک، پنهان زیسته بود
چه انقلابِ شگرفى
در جانِ ذرّات عالم برپا شد
کودکى پا به عرصهى هستى گذاشته است
که تمامى ذرّات هستى برایش لالایى مىخوانند
اعجاز در بند بندِ انگشتانش
زیستن آغاز کرده است
The earth was greener than ever
The rain was the link of sky to earth
The barbarism of Hejaz was on the verge of decline
The darkness was defeated by the brightness
Justice, the newborn of earth chastity
He came
the messenger of brightness
the gods few thousands years glad tidings
that had lived hidden in the earth
What a marvelous revolution
happened in the life of specks of the world
A baby was born
that all the specks of the world are lullabying for him
The miracle has started
to live in joint of his fingers
دریچه ها را باز کنید
Open the hatchways
make windows laugh
Sweep the alleys with soft hands of breeze
I pass by your side with the perfumed dream of friend
I’m offspring of esteem
and I have lightened my eyes with light of guardianship
پروانه های لبخند را
در سبزهزار حنجرهام رها مىکنم
بهار را با تلفظ نامت
به سینهام مهمان مىکنم
پلک مىزنم
و در هر پلک زدنى
جهان را آیینهى حضورت مىبینم
I release
butterflies of smile
in the meadow of my larynx
I invite the spring in my chest
with pronunciation of your name
I wink
and in every wink
I see the world in the mirror of your presence
شکوفههاى جوان خوب مىدانند
که بهار از کدام سمت مىآید
اشکهاى حنایى من نیز
نسیم را به خوبى مىشناسند
من تمامِ لبخندهایم را در آسمان منتشر کردم
با توّلدِ تو
هر چه را به هر که دادهام پس مىگیرم
اشکهایم را از زمین
لبخندهایم را از آسمان
اکنون دار و ندارم براى توست
The new blossoms know well
which side spring will come from
My henna-color tears
know the breeze well, too
I distribute all of my smiles in the sky
with your birth
I will take back whatever that I have given to others
My tears from the earth
my smiles from the sky
now all I have is for you
سلام
به خندههاى پُرامتداد خورشید
سلام
به لبخندهاى ماه
سلام
به روزهاى روشن نیلوفرى
سلام
به شب های دلبری
سلام به زمین
سلام به آسمان
سلام به اهتزازِ ابر
سلام به تواترِ باران...
سلام
به دستانِ بلندِ کاج
سلام
به درختانِ سر به فلک کشیده
Hello
to the long laugh of the sun
Hello
to the smiles of the moon
Hello
to the bright morning-glory days
Hello
to the charming nights
Hello to the earth
Hello to the sky
Hello to the waving of the cloud
Hello to the succession of the rain
Hello
to the long hands of pine
Hello
to the towering trees
سلام
به سبزترین جوانهى هستى
سلام
به بلندترین سورهى حضور
سلام
به فرزندِ فاطمه
مولودِ کعبه
سلام
به آغوشِ وسیعِ آسمان
سلام
به بسترِ گرمِ زمین
سلام به عشق
سلام به ارادت
سلام به فرزندِ مهربانىها
سلام به پدرِ زمانها
Hello
to the most green bud of the existence
Hello
to the longest sura of the presence
Hello
to Fatima’s child
the newborn of Kaaba
Hello
to the vast bosom of the sky
Hello
to the warm bed of the earth
Hello to love
Hello to admiration
Hello to the child of kindnesses
Hello to the father of times
سلام
به على ابن ابیطالب
سلام
به دیباچهى شکوه
سلام
به کوهسارِ موهبت
سلام
به اقیانوسِ عطوفت...
سلام
به چشمانى که از حضورِ کوثر آب مىنوشد
سلام
به دستانى که بر شاخههاى طوبى تکیه مىکنند
سلام
به گیسوانى که کهکشان را ترجمه مىکنند
سلام به پایان اندوه
سلام به آغاز شادمانی
Hello
to Ali Ebn Abitaleb
Hello
to the preface of magnificence
Hello
to the highland of blessing
Hello
to the ocean of affection
Hello
to those eyes that drink water in presence of Kothar
Hello
to those hands that lean on the branches of Toba
Hello
to those hair that translate the galaxy
Hello to ending of sorrow
Hello to beginning of happiness
از کتاب لبخند کعبه : شایا تجلی

نظرات ()
در مورد درخت، بر اساس میوه هاش قضاوت می کنم نه برگهاش..
مراقب باشید، همیشه هستند کسانی که زندگی ما را به بازی بگیرند..
شایا تجلی
ادامه در ادامه مطلب
نظرات ()
من محمد حسینی بهشتی که گاه به اشتباه محمد حسین بهشتی مینویسند
نام اولم محمد و نام خانوادگی ترکیبی است از حسینی بهشتی
در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محله لومبان متولد شدم، منطقه زندگی ما یک منطقه قدیمی است
ادامه در ادامه مطلب
نظرات ()
نظرات ()
تقدیم به مادرانی که هیچگاه «کودکانشانرا» فراموش نمی کنند...
ادامه در ادامه مطلب
نظرات ()