در نابارورترین لحظات محمد (ص) رسول خدا شد

وبلاگ شایا تجلی

تو آمدى
و عشق
خاتمه‏اى شگرف یافت
که رُستن تو
رُستن رسالتى است که دست‏هاى خورشید
به یُمن مهربانى‏هاى آمده و نیامده‏ات
به زمین هدیه کرده است
اى ژرف‏ترین حقیقت عروج !
نگاه روشنِ تو
فتح طوفانى است که فانوس مى‏خواهد
وتو همچنان ستاره‏اى
فراتر از تمامِ روشنایى‏ها !


اى آخرین فرستاده !
در نابارورترین لحظاتِ خاک
خدایان تاریکى
حیرانى جاودان !
ابتداى فصلِ رویش !
عروج
سرزمینِ کوچکِ خدایى توست
ردپاى کوچه‏هایى که زمزمه‏ات مى‏کنند
به نجوایى پُر از مهربانى
اعجازترین ایجاز !
قرارى باید
در خیرگىِ چشم‏هایى که بیقرار به دنبالِ توأند
تا ببارى
تا زنده شوند
اى آخرین فرستاده !
در نابارورترین لحظات...

وبلاگ شایا تجلی

زیباترین پرنده

توى اون شباى تاریک و سیاه، که قبیله ماهِ روشنى نداشت
هر کسى دنبال قبله‏اى مى‏رفت، هر کسى سر روى هر سنگى مى‏ذاشت

توى اون شبا که پیراهنِ خاک، تابوتِ ستاره‏هاى زنده بود
آسمونِ تن‏کبودِ بى‏رمق، قفسِ تنهایى پرنده بود

سَرِ یک کوه بلندِ نقره‏اى، توى یه غارِ قشنگِ تن‏طلا
یه نفر قد مى‏کشید شبیه نور، روى شاخه‏هاى سرسبزِ دُعا

یه نفر که چشمِ آفتابى اون، رو تنِ ستاره‏ها نور مى‏پاشید
یه نفر که روى ذهنیتِ خاک، شعر و آیینه و انگور مى‏پاشید

یه دفه توى چشاش هزار تا باغ، جون گرفت و قد کشید و زنده شد
یه فرشته با دوتا بالِ بزرگ، توى خلوت حَرا پرنده شد

وا شدن پنجره‏ها رو به خدا، آسمون زیرِ پرِ فرشته‏ها
یکى گفت: بخون به نامِ روشنى، که بپیچه همه جا عطرِ دعا

اِقرَا بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذى خَلَق، تو که برگزیده‏ى رسالتى
اى که مثلِ روحِ بارون رو زمین، بارشِ همیشه‏ى کرامتى

توى اون شباى تاریک و سیاه، که قبیله ماهِ روشنى نداشت
یه نفر شبیه ابراهیم اومد، روى قانون قبیله پاگذاشت
یه نفر شبیه ابراهیم اومد، باز روى گردنِ بت تبر گذاشت

/ 1 نظر / 24 بازدید
مهدی مهرآفر

سلام آقای تجلی .از اینکه به من سرزدین خیلی خوشحال شدم.از محبت شما ممنونم.من اپم اگر وقت کردید یه سر بزنید .ممنون