"کعبه " خانه خدا و زایشگاه مقدس...

علی _ شایا تجلی

 
صبح
با زمزمه‏هاى نارنجىِ قنارى
از بستر خواب برخاست

روز
شکوفه‏ى لبخند خود را
به جهان هدیه کرد
هلهله‏اى در آسمان‏ها طنین انداخت

زمان دفتر خاطرات خود را باز کرد
که این روزِ طلایى را یادداشت کند
قلبِ زمین چنان طپید
که یک حادثه
یک ناگهان
به بزرگى عشق اتفّاق افتاد
اوّلین نفس‏هاى کودکى بر پهنه‏ى هستى جارى شد
که چهره‏اش آینه‏دار تجلّى خدا بود 

 Morning
with orange whispering of canary
woke up

Morning
gifted its smile blossoms
to the world
An applause echoed through the sky

 The time opened its memories
so as to note this golden day
The heart of earth beat so
that a happening
a
sudden
happened as great as love
The baby’s first breath ran on the entire world
that his face was mirror keeper of God’s manifestation
 

آسمان، آبى‏تر از همیشه
زمین، سبزتر از همیشه
باران، پیوند آسمان به زمین
جاهلیتِ حجاز در آستانه‏ى زوال
تیرگى مغلوبِ روشنایى
عدالت، مولودِ قداستِ خاک

او آمد
پیام‏آور روشنایى‏ها
بشارتِ چندین هزار ساله‏ى خدایان
که در خاک، پنهان زیسته بود
چه انقلابِ شگرفى
در جانِ ذرّات عالم برپا شد
کودکى پا به عرصه‏ى هستى گذاشته است
که تمامى ذرّات هستى برایش لالایى مى‏خوانند
اعجاز در بند بندِ انگشتانش
زیستن آغاز کرده است

  The sky was bluer than ever
The earth was greener than ever
The rain was the link of sky to earth
The barbarism of Hejaz was on the verge of decline
The darkness was defeated by the brightness
Justice, the newborn of earth chastity

He came
the messenger of brightness
the gods few thousands years glad tidings
that had lived hidden in the earth
What a marvelous revolution
happened in the life of specks of the world
A baby was born
that all the specks of the world are lullabying for him
The miracle has started
to live in joint of his fingers


 


 

 

 

دریچه ها را باز کنید
پنجره ها را بخندانید
کوچه‏ها را با دستانِ نرمِ نسیم جارو کنید
با خیالِ معطرِ دوست از کنارتان مى‏گذرم
من فرزند ارادت هستم
و چشمانم را به نور ولایت روشن داشته ام
 

  Open the hatchways
make windows laugh
Sweep the alleys with soft hands of breeze
I pass by your side with the perfumed dream of friend
I’m offspring of esteem
and I have lightened my eyes with light of guardianship

پروانه های لبخند را
در سبزه‏زار حنجره‏ام رها مى‏کنم
بهار را با تلفظ نامت
به سینه‏ام مهمان مى‏کنم
پلک مى‏زنم
و در هر پلک زدنى
جهان را آیینه‏ى حضورت مى‏بینم

علی (ع) شایا تجلی

I release
butterflies of smile
in the meadow of my larynx
I invite the spring in my chest
with pronunciation of your name
I wink
and in every wink
I see the world in the mirror of your presence 

 شکوفه‏هاى جوان خوب مى‏دانند
که بهار از کدام سمت مى‏آید
اشک‏هاى حنایى من نیز
نسیم را به خوبى مى‏شناسند
من تمامِ لبخندهایم را در آسمان منتشر کردم
با توّلدِ تو
هر چه را به هر که داده‏ام پس مى‏گیرم
اشک‏هایم را از زمین
لبخندهایم را از آسمان
اکنون دار و ندارم براى توست

The new blossoms know well
which side spring will come from
My henna-color tears
know the breeze well, too

/ 2 نظر / 35 بازدید
سارا

سلام روزگار تن ها را فرسوده کند، و آرزوها را تازه سازد، و مرگ را نزدیک آرد، و هوس ها را دور نماید، هر که بدان دست یابد خسته شود، و هر که به دست نیاورد به رنج افتد. علی (ع) [گل]

سارا

سلام خیلی زیبا بود.. قلم من نمی چرخد تا در وصف علی چیزی بنگارم هنوز دستانم کوچکتر از نام علی است و.. موفق باشی دوست خوبم [گل]